رضا قليخان هدايت
1510
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو گيو از بر شاه فرخ برفت * سوى زابلستان خراميد تفت چو گيو اندرآمد بايوان ز راه * درآمد تهمتن ز نخچيرگاه نگه كرد مر گيو را خسته ديد * به آب مژه روى او شسته ديد چو آواز رستم رسيدش به گوش * برآمد بناگه ازو يك خروش بگفتش كه بر من به پيرانسرا * چه آمد ز بخت بد اندرخورا ز بيژن شب و روز چون بيهشان * به گيتى بجويم ز هركس نشان بتوران نشان داده زو شهريار * به بند گران و ببد روزگار چو در جام كيخسروى رو نمود * سوى پهلوانم فرستاد زود همىگفت و مژگان پر از آب كرد * همىبركشيد از جگر باد سرد بگيو آنگهى گفت منديش ازين * كه رستم نگرداند از رخش زين مگر دست بيژن گرفته بدست * همه بند و زندان او كرده پست به نيروى يزدان و فرمان شاه * ز توران بگردانم آن تاج و گاه زواره و فرامرز و دستان و گيو * نشستند بر خوان سالار نيو نوازندهء رود با مىگسار * بيامد بايوان گوهرنگار بيرون آمدن رستم از زابلستان بر آن جام لعل از مى لعلفام * غريونده چنگ و خروشنده جام ازآنپس برخش اندر آورد پاى * كمر بست و پوشيد رومى قباى بزين اندرافكند گرز نيا * پر از جنگ سر دل پر از كيميا چو رستم بنزديك ايران رسيد * سر تخت كيخسرو آمد پديد دليران و گردان ز جا خاستند * پذيره شدن را بياراستند جهان شد ز گرد سواران بنفش * خروشان ستوران درفشان درفش نشستند گردان لشكر بر اسب * بكردار رخشنده آذرگشسب چو آمد بر شاه كهترنواز * نوان پيش او رفت و بردش نماز كه هرمز ديارت بدين بارگاه * و بهمن نگهدار تخت و كلاه